تبليغاتX
|..| مسكوت |..|
مسكوت
چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388 21:2
خدايا...

چقدر سخت شده نديدنت

و سخت تر درست بنده بودن من


ماه رمضان داره مياد...دعا مي كنم امسال بهت نزديك تر بشم 

رمضان پر فيض براي همه مبارك

|لينك ثابت|

چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388 9:42

سلام............. مدت طولاني ايه كه نيومدم، نمي دونم چرا... . شايد چون هر اومدني يه انتظار نياز داره.

بگذاريم مسكوت من همون مسكوت هميشگي بمونه...آروم بياد آروم بره و گاهي يه جستي بزنه... مثل اون جيرجيركهاي خونه قديمي ما.

اينروزها و  تو اين نبودنها به خيلي چيزها فكر كردم...به فردايي كه قراره بياد و من نميدونم دارم امروز ميسازمش يا دارم نابودش مي كنم... به آرزوهام فكر كردم ، به اينكه چقدر دوست دارم دوباره اون باغچه قديمي رو بسازم و دوباره بشم جيرجيركش...

تو اين 4 سال دانشگاه دنيا رو خيلي متفاوت ساختم... ياد گرفتم ببينم اما از ناديده ها... فكر كنم و براي خودم تصور كنم... داره دانشگاه تموم ميشه و من دارم مي ترسم... چون با دنيايي كه تو اين تصورات ساختم فقط يه خيال پردازم كه داره با روياهاش زندگي مي كنه...

امروز بايد تصميمهايي رو بگيرم واسه فردا... اما من مي ترسم.

|لينك ثابت|

چهارشنبه هفدهم مهر 1387 21:2

سلام

بازم دير اومدم و پوچ ... .

يه جمله  تو فيلم شبهاي روشن بود كه من هم نميدونم خوشبختانه و يا متاسفانه باورش دارم. اونجا مهدي اميني در نقش يك استاد ادبيات  در حاليكه از خيابونهاي تهران گذر مي كرد زمزمه كرد: من تمام آدمهاي اين شهرو دوست دارم ، چون هيچكدامو نمي شناسم. تو زندگيم هميشه يه فاصله تقريبا زيادو با اطرافيانم نگه داشتم. هيچ وقت به هيچ كدام از دوستام بيشتر از حدهاي تعريف شده خودم نزديك نشدم. همون مرزهاي تنهايي كه گمان مي كنم ما همه آدمها داريم (خدا رو فراموش نكردم اما گاهي با خدا تنهام؛ انگار گاهي خيلي دوستم نداره ) .

اقرار مي كنم از نزديك شدن بيش از اندازه خودم به تمام  آدمها مي ترسم. از خراب شدن بتهايي كه هميشه از دوستانم مي سازم ... فرشته هايي كه هرگز اشتباه نمي كنند... و گاهي وقتي  بهشون نزديك مي شم يهو همه چيز خراب مي شه... و من  قاتي مي كنم

بايد بگم  اينروزا بدجوري از شكسته شدن يكي ديگه از اين بتها، داغونم ... اينبار نزديكترين دوستم تا الان ...

|لينك ثابت|

یک تجربه سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387 18:7

سلام

امروز می خوام از روزای معلم بودنم بگم.....تجربه جالبی بود ، دوستش می داشتم.... بچه ها حسابی شیطون و من حسابی حیران و البته خوشحال مثل همیشه.....

حالا که تموم شده می گم ، می دونی بی انصافانه ترین بخش معلم بودن چیه ؟ اینکه چه خوب  باشی چه بد ...... هر جوری ام باشی بازم همیشه بچه ها از نیومدنت به مدرسه حسابی ذوق می کنن و همیشه آرزو می کنن کاش هفته بعد نیای....... حالا بسته به خویب یا بد بودنت نوع دعاهاشون فرق می کنی، برا یکی دعا می کنن کاش فردا پاش بشکنه و یا....

کاش هنوزم ادامه داشت یا لااقل یه جور بهتری خداحافظی می کردیم....

|لينك ثابت|

پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387 14:36

ساعت 7 صبح .... زدن كارت ورود. ساعت 15 زدن.... كارت خروج. 8 ساعت تمام كاري... فكر مي كني چقدر سودمنده؟ خيلي از جوابم مطمئن نيستم...آدما اينجا،سر كار زياد به ساعت 15 فكر مي كنند ... از صبح . بد جوري همه دچار روزمرگي شده اند ... نه شادي، نه خنده، نه فضاي پويا و فعال؛ نه انرژي و نه هيچ چيز ديگه اي ... فقط يه ميز يه كامپيوتر يه هدفون و موسيقي و گاهي هم اينترنت... اينجا بخش طراحيه اما از ديزاين هم خبري نيست...خشكم زد وقتي براي اولين بار تو اين محيط قرار گرفتم... اينجا انگار به همه آمپول كرختي زده اند، آدما با همديگه قهرند نه قهر نيستند ولي خيلي پيش تر كه به اطرافيانشون به عنوان دوست ويا همكار صحبت كنند به سمت و درجه اونا فكر مي كنند. كلا آدما اينجا خيلي به هم ارزش نمي دن و براي هم وقتي نمي گذارن... كارآموزي امسال تابستان خيلي چيزا بهم ياد داد...بايد ياد بگيرم اينجوري تحت تاثير محيط نباشم...

الان منم كرختم

|لينك ثابت|

پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387 14:35

نمي دونم چرا يا اصلا به كي سلام مي گم اما بي سلام انگار متنم خيلي خيلي ناقصه ...

پس:

 سلام... سلام .. سلام

اول با يه تاخير كوچكولو 1 سالگيمو به خودم تبريك مي گم... يك سال شد كه من نوشتنمو تو اينجا آغاز كردم ...خيلي خوب ننوشتم .... زياد ؛ ننوشتم ... نميدونم  شايد جيرجيرك خوبي نيستم ... عادت كرده ام هميشه وقتي مي خوام از يه دغدغه ذهني بنويسم  آسمون و ريسمونهاي زيادي نمي ذارن رك و راست از حسم بگم ... از خودمو و چراها و چيه ها .

من چه ام شده؟؟؟ نميدونم

...

 

دارم به يه روند جديد تو وبلاگم فكر مي كنم ...ميخوام بيشتر بنويسم و از حالا به بعد  از من ِ طراح صنعت بيشتر بنويسم... چيزي كه هميشه منو به حرف زدن تشويق مي كنه همين منِ وجوديمه... تلاشگر و پوياست و در تضاد با يه عالمه منِِ ديگه.....

|لينك ثابت|

جمعه هشتم شهریور 1387 12:53

سلام

ديروز.... امروز .... فردا .... كي ميدونه قراره چه ها بشه و چه ها نشه ؟.... .خيلي بهش فكر كردم... به خودم و اتفاقاتي كه تو اين مدت برام افتاده ... گاهي اين ندونستنها جذابه و گاه عذاب آور .... سختيه زيادي كشيدم ... ميشه گفت همه اش تجربه بود ...تجربه هايي كه منم معتقدم  بيش از آنكه چيزي  بيافزايد ؛ مي كاهد...  و حالا كاسته هايي هست كه ديگر اكنون ندارم و افزوده هايي كه برايم سنگينند... كاش ميشد يه مدت فكر نكرد شايد اينجوري ميتونستم راحتتر اين نوسانات داشته ها و از دست داده ها را دريافت و يا بهتر بگويم  با خودم درآميزم.

و من اكنون اندكي سنگينتر شده ام.......

 

|لينك ثابت|

جمعه یکم شهریور 1387 2:59

سلام

بازم خودمو مقصر مي دونم... زياد. هميشه همينطوري بوده.... من گناهكارترين آدم روي زمين از ديد خودم ... .

گاهي فكر مي كنم به شدت به هم نزديكيم و گاهي نمي تونم فاصله زياد بينمونو با هيچ چيزي پر كنم و مدام دورتر و دورتر مي شم از تو ، خودم  و همين فاصله ها ... گاهي حتي احساس مي كنم همه اين نزديك بودنا و دورشدنها از اول يه اشتباه يا يه سوء تفاهم ساده بوده و گرنه چه چيزي مي تونه ما رو به همين سادگي از هم دور كنه ...

مدام با خودم ميگم وقتي به همين راحتي فراموش ميشي خيلي آدم تاثير گذاري نبوده اي با خودم فكر مي كنم ... دنبال اشتباهاتم مي گردم ... گفته بودم ... هميشه خودمو مقصر مي دونم.

 خيلي دلم مي خواد يه حالي ازت بپرسم وبا شوق و ذوق بهت تلفن بزنم اما يه چيزايي تو من نمي ذارن.  وقتي وسعت فاصله ميانمان را مي بينم  تنهاييمو بيشتر احساس مي كنم ...  و گاه ازش مي ترسم .... .

من تنهايي ابدي همه ما آدمها را باور دارم ... اين تو جمع بودن ولي تنها بودن ... تنها بودن  با تنهايي ... و با خدا تنها بودن .... . اما گاهي از تنها تنها بودن خسته مي شم ...

خنده داره ...ولي من هيچ وقت از اين احساس با تو كه بهترين هم صحبت من هستي نگفتم .

|لينك ثابت|

سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387 1:23

اول سلام...سلام با تاخیر

اینروزاا گاهی به شدت مشغولم و گاهی بی کار... بارم همون رخوت و بی حوصلگی ملالت آور تابستون...

هیچوقت نتونستم تابستونو زیاد دوست بدارم... .

.

.

.

شيرينترين بخش زندگي ما آدمها ار نظر من اينه كه هر روز چيز جديدي براي دريافتن و يا تجربه كردن داريم...  نمي دونم اسمشو مي شه گذاشت تجربه يا چيز ديگري است...همينكه هر روز يه فرصت نو داريم براي انجام يه كار نو... .

گاهي اونقدراین تجربه عجيبه كه حتي تصورش براي خودتم مشكله ... براي من خيلي دور بود كه روزي روزگاري همون بچه مدرسه اي شيطون كه تو مدرسه و دفتر ناظمها تا حدي سرشناس بود حالا از پشت شيشه دفتر دبيران به شيطنت بچه ها نگاه كنه و ... .

خيلي معلم بودنو بلد نيستم ... گاهي يادم ميره من الان معلمم و يه كمكي از بچه ها بايد فاصله داشته باشم ... حتي امروز وقتي يكي از بچه ها كه دير تر وارد كلاس شده بود اومد جلو تا با دوستاش دست بده كاملا فراموش كردم الان معلمم نه دانش آموز و رفتم جلو و دستمو به سمتش دراز كردم... كلي تعجب كرده بود.

بلد نيستم زياد شوخي نكنم... زياد نخندم... و بچه ها را مدت طولاني اي ساكت نگه دارم... .

اما بايد بگم گرچه كوتاه ست اما تجربه بسيار دوست داشتني اي است...

|لينك ثابت|

چهارشنبه نوزدهم تیر 1387 7:25

برای دوستی که از دوستی نچندان دوستانه من به شدت گله داشت:

به شدت آشفته بودی و من نمی دونستم چطور می تونم از این وضع نجاتت بدم و از قضا مثل همیشه با حرف زدن همه چیزو خراب تر  کردم. و تو غمگین تر شدی. باور نمی کنی اما اینبار من نیز به اندازه تو آشفته شدم... اما نه اندازه تو، خیلی خوب نمی دونم تو تا چه حد آشفته ای. انگار از حد و اندازه های تعزیف شده برای من خیلی بیشتره.

احساس درماندگی دارم از اینکه هیچکاری بلد نیستم برای تو انجام بدم. از اینکه اینهمه خجالتی ام و اینهمه باهات فاصله دارم. نه با تو با همه. تو هم از این موضوع گله داشتی ، که چرا من نمی تونم باهات راحت باشم . باید سعی کنم اینو یاد بگیرم.

برات اقرار کردم ...من زیاد دوستی کردنو بلد نیستم و همیشه تو حدها و مرزها گیر می کنم. حالا ازت کمک می خوام، بهم یاد بده چیکار کنم که دیگه اینطوری نشه.

گاهی وقتها به خودم میگم کاش ما اول آدمهای اطرافمونو می شناختیم بعد از کارهایی که انجام می دن یا نمی دن ناراحت می شدیم. اینطوری می توانستیم همدیگرو بشناسشم و احساسای واقعی آدمها رو درک کنیم. درک می کردیم که انجام کارهای متفاوت و یا حرفهای متفاوت از جانب آدمهای مختلف معناهای خیلی خیلی متفاوت تری داره.

بعید می دونم بازم توانسته باشم منظورمو برسونم.

 

 

|لينك ثابت|


All Rights Reserved 2005-2007 © By Frees.blogfa.com »