خودمو دوست ندارم دیگه این صفحه رو هم دوست ندارم چند وقتیه همش دارم بازی می کنم؛ با تو ،با خودم و روزایی که دارن می گذرن. کاش همه بازیهای دنیا اینهمه تلخ نباشن. واقعیتی که شنیدم و فهمیدم و شاید میدونستم ؛اونقدر برام تلخ بود که هنوزم همش بهش فکر می کنم. خسته ام خسته ای از تکرار نشدن خسته ایم حق با تو بود، بگذریم.... به آزادگییت غبطه می خورم روزاي خوبي گذشتند كه قدرشونو ندونستم روزاي خوبي هستند كه اضطراب از دست دادنشونو دارم اما دل تنگم دل تنگ روزايي كه گذشتند و نيستي يك جاي خالي بزرگ اينجا هست هنوزم از دست دادن دوست درد بزرگيه... اما گاهي درد بزرگ رو بايد حس كرد و هضم
من دلم يه دوست مي خواد، دوست صميمي؛ از جنس دختر دلم مي خواد يكي باشه از اينكه نصف يك روزو در كنار من بگذرونه خوشحال باشه... از خل خل بازيام كلافه نشه... از بلند حرف زدنم يا بلند بلند خنديدنم خجالت نكشه... هوس كنه هر از گاهي خوردنيهاي چركولك كوشه خيابوني رو تست كنم... دلم يه دوست مي خواد گاهگاهي بپرم تو بغلش... با هم حرف بزنيم...با هم راه بريم... دلم يه دوست مي خواد كه منو شبيه همراه خريد خودش نبينه دلم يه دوست مي خواد كه تمام مدت باهم بودنمان راجع به دوست پسر جديدش حرف نزنه دلم يه دوست مي خواد كه اونم دلش يه دوست بخواد يه دوست كه كم حرفيامو بفهمه ... يكي بود... ديگه نيست يكي بود... ازدواج كرد يكي بود... مشكل اونجا بود كه پسر بود يكي بود... بزرگ شد، رفت من هنوز دلم يه دوست مي خواد سعي ميكنيم يكديگر را نبينيم.... انگار اين رسم روزمرگي است... عادت مي كنيم ،نبينيم نمي دونم حكايتش چيه كه وقتي سعي مي كني به چيزي فكر نكني، هر لحظه هر جايي هر جمله اي و هر بحثي تورو ياد اون ميندازه. چقدر سنگينم چقدر ساكت و چقدر حقير اونقدر از خودم دور شدم كه بعضي وقتها ديگه خودمو نميشناسم!!! نمي دونم پيش اومده براتون يا نه، گاهي فكر ميكني احساسي رو داري كه نبايد داشته باشي.. گاهي احساس ميكني داري به جاي ديگران حساشونو هدايت ميكني.. گاهي احساس ميكني اون چيزي كه الان تو يه ارتباط دو نفره داري ميبيني چيزي دو جانبه نيست و فقط تويي كه داري تلاش ميكني يا شايدم با وجود اين احساسات ديگه تلاش نكني... يه جايي دلت مي خواد يه چيزي بهت ثابت بشه ..يه چيزي شبيه همون يقيني كه قبلا تعريفش كردم... جدايي نادر از سيمين _فيلم اين روزهاي سينما_ اولش با همين محك ساده شروع شد. زني دوست داشت همسرش ازش بخواد تا براي زندگيشون پيشش بمونه و مردي دوست داشت همسرش به خاطر عشق به زندگيش از فكر رفتن به خارج منصرف بشه... اما يه سكوت حرفهاي نزده زيادي رو خاموش كرد. يه شك ، يه اضطراب، يه باور غلط ، و يه جايي اون اواخر يقين همان شك... اونقدر فيلم و بازيهاي خوب بازيگرانش دلنشين بود كه مدتها بهش فكر كردم. خودمو جاي شخصيتاش گذاشتم و همون مسيري رو كه اونا رفتند، رفتم. حالا يه حس مشترك با اونها دارم. از انتهاي فيلم و نحوي اتمام و اضطراب لحظات تصميم دختر براي انتخاب پدر يا مادر بينهايت خرسندم. فيلم به شكل بسيار قشنگي به پايان رسيد. بهار اين نو شدن دوباره زمين، نويد ميدهد فرصت براي از نو زيستن ، از نو ديدن هست هنوز بهارتان نو سال نو مبارك گاهی آنقدر سردم که تمام رودهای جهان منیره حسینی شعري كه حال و هوايش رو درك مي كنم.... انگار چيزي درونه منه... از خوندنش لذت بردم بيست و چهار سالگي... هميشه فكر مي كردم قراره تو بيست و چهار سالگي يه تغيير بزرگ كنم، يه اتفاق بزرگ بيافته و ... . الان بيست و چهار سالمه. تغيير بزرگ افتاده دارم از خودم و فكرام ميترسم بي اندازه دمدمي مزاج و نگران هستم هنوز ثبات شخصيت لازم را در خودم نيافتهام هنوز هدفهامو تو زندگي نشناختهام هنوز راجع به اعتقاداتم متزلزلم و مردد از فردا مي ترسم از بيست و پنج ساله شدن خوشم نميآد بيست و چهار ساله بي دقت، بي نظم و بي هدف زندگي كردم .. واي بر من و باقي عمر دارم از دوستان صميميم دور ميشم اما انگار تنها كسي كه از اين دور شدن ناراحته منم هر كسي مشغول كاريه اما من هنوز سر در گم ام. گاهي دلم حرف مي خواد با هر كسي ... اما نه ديگه هر كسي نه..دلم حرف مي خواد با كسي كه بفهمه چند سالي هست دارم سعي مي كنم مستقل باشم... بابتش اشتباهات زيادي تو زندگيم كردم الان احساس استقلال مي كنم اما گاهي دلم هواي اون روزايي رو مي كنه كه مامان و آجي از دور حواسشون به شدت به من بود و مراقبم بودن و من براي كاراي كوچيك و بزرگ زندگيم باهاشون حرف مي زدم. روزاي خوبي نيست، نمي دونم از خودمو آدمهاي تو زندگيم چي مي خوام.. دورم از خودم... سعي مي كنم يه رفتار جديد، آدم جديد و فكر جديد باشم اما هنوز براي اين تغيير به قدر كافي "يقين" ندارم.
بنابراين آنگاه که او از خويشتن آگاه است از نبود آن ديگری يعنی از تنهايی اش هم آگاه است.... ما همه نيروهايمان را به کار می گيريم تا از بند تنهايی رها شويم. برای همين، احساس تنهايی ما اهميت و معنايي دوگانه دارد: از سويی آگاهی برخويشتن است، و از سوی ديگر آرزوی گريز از خويشتن...!
دیالکتیک تنهائی / اوکتاویو پاز / مترچم: خشایار دیهیمی
در چشم هایم یخ می زنند
گاهی آنقدر معتدل
که تا خنده هایم در آیینه آفتابی می شوند
چشمانم غرقم می کنند
گاهی آنقدر گرم
که آتش خانه می تواند
از دامن من بالا بگیرد
هواشناسی سردرگم است
حال و هوای مرا نمی فهمد
و نمی فهمد
تمام ابرهای خانه به فرمان منند
و گل های آفتاب گردان فرش
گاهی در جهت چشمان من می چرخند
و ناخن های بلندم
این سقف که هیچ
می توانند
یک آسمان را خراش بدهند
می گوید:
این زن دیوانه ایست
که فکر می کند
شش دانگ آسمان را روی خانه اش خریده است
خیلی وقته نیومدم
نوشته شده در جمعه چهاردهم بهمن 1390ساعت
16:6 توسط جيرجيرك مسكوت| |
اونقدر دل تنگم كه ديگه حتي سخت مي تونم بگم دل تنگه چي هستم...
نوشته شده در جمعه بیست و نهم مهر 1390ساعت
16:13 توسط جيرجيرك مسكوت| |
همه انسانها، در لحظاتی از زندگيشان، خود را تنها احساس می کنند. و تنها هم هستند. ... انسان يگانه موجودی است که می داند تنهات و يگانه موجودی است که در پی يافتن ديگری است. طبيعت او ... ميل و عطش تحقق بخشيدن خويش در ديگری را در خود نهفته دارد. انسان خود درد غربت و بازجستن روزگار وصل است.
این روزا تنهاییمو زیاد مرور می کنم
دنبال ردپا می گردم
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم شهریور 1390ساعت
19:16 توسط جيرجيرك مسكوت| |
نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم مرداد 1390ساعت
9:25 توسط جيرجيرك مسكوت| |
نوشته شده در شنبه هشتم مرداد 1390ساعت
15:32 توسط جيرجيرك مسكوت| |
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم تیر 1390ساعت
15:20 توسط جيرجيرك مسكوت| |
نوشته شده در چهارشنبه هفدهم فروردین 1390ساعت
18:1 توسط جيرجيرك مسكوت| |
نوشته شده در شنبه ششم فروردین 1390ساعت
19:7 توسط جيرجيرك مسكوت| |
نوشته شده در پنجشنبه چهارم فروردین 1390ساعت
9:33 توسط جيرجيرك مسكوت| |
نوشته شده در شنبه بیست و یکم اسفند 1389ساعت
21:28 توسط جيرجيرك مسكوت| |


